تبليغاتX
دوستت دارم و تاوانش هر چه باشد, باشد
دوباره دلم واسه غربت چشات تنگه ×××××××دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه
 بخواب عزیزم

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آهسته بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با حسرت که بری

 

عشق من همیشه دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 من و تو حرفای زیادی برای گفتن داریم
من ميگم بهم نگاه كن
 
تو ميگي كه جون فدا كن
 
من ميگم چشات قشنگه
 
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
 
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
 
تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
 
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
 
تو ميگي ديگه بريدم
من مي گم هدف وصاله
 
تو واي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
 
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و وا كن
 
تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم
 
تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
 
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين كنارم
 
تو ميگي دوستت ندارم
 
من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن
 
من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن
 
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
 
من ميگم واست مي ميرم
تو ميگي نمي پذيرم
 
من ميگم شدم فراموش؟
تو ميگي نه ، رفتم از هوش
 
من ميگم كه رفتم از ياد ؟
تو ميگي نه مرده فرهاد
 
من ميگم باز شدي حيروون ؟
تو ميگي بيچاره مجنون
 
من ميگم ازم بريدي ؟
تو مي پرسي نا اميدي ؟
 
من ميگم واسم عزيزي
تو ميگي زبون ميريزي؟
 
من ميگم تو خيلي نازي
تو ميگي غرق نيازي
 
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
 
من ميگم كردم تعجب
تو ميگي ديگه بگو خب
 
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
 
من ميگم دل تو رفته
تو ميگي هفت روزه هفته
 
من ميگم راه تو دوره
 
تو ميگي چاره عبوره
من ميگم مي خوام بشم گم
 
تو ميگي حرفاي مردم ؟
من ميگم نگذري ساده ؟
 
تو ميگي آدم زياده
من ميگم دل به تو بستن ؟
 
تو ميگي اينقده هستن
من ميگم تنهام ميذاري ؟
 
تو ميگي طاقت نداري ؟
من ميگم خدا به همرات
 
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم اهل بهشتي
 
تو ميگي چه سرنوشتي
من ميگم تو بي گناهي
 
تو ميگي چه اشتباهي
من ميگم كه غرق دردم
 
تو ميگي مي خوام بگردم
من ميگم چيزي مي خواستي ؟
 
تو ميگي تشنمه راستي
من ميگم از غم آبه
 
تو ميگي دلم كبابه
من مي گم برو كنارش
 
تو ميگي رفت پيش يارش
من ميگم با تو چيكار كرد ؟
 
تو ميگي كشت و فرار كرد
من ميگم چيزي گذاشته ؟
 
تو ميگي دو خط نوشته
من ميگم بختش سياهه
 
تو ميگي اون بي گناهه
من ميگم رفته كه حالا
 
تو مي گي مونده خيالا
من ميگم مي آد يه روزي
 
تو ميگي داري مي سوزي
من ميگم رنگت چه زرده
 
تو مي پرسي بر ميگرده ؟
من ميگم بياد الهي
 
تو ميگي كه خيلي ماهي
 
من ميگم ماهت سفر كرد
 
تو ميگي تو رو خبر كرد ؟
من ميگم هر كي با ماهش
 
تو ميگي بار گناهش؟
من ميگم تو بي وفايي
 
تو ميگي بريم يه جايي
من ميگم دلم اسيره
 
تو ميگي نه خيلي ديره
من ميگم خدا بزرگه
 
تو ميگي زندگي گرگه
من ميگم عاشق پرنده ست
 
تو ميگي معشوق برنده ست
من ميگم به روزها شك كن
 
تو ميگي بهم كمك كن
من ميگم خدانگهدار
 
تو ميگي تا چي بخواد يار
من ميگم كه تا قيامت
 
برو زيبا به سلامت
پشت تو آب نمي ريزم
 
كه نروندت عزيزم
 
عشق من عاشقم باش
|+| نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 خسته ام

من خسته ام، خسته، خسته و سرگردان، تنها و بی کس گوشه ی اتاق

 

تاریکم نشسته ام، مثل هر شب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام. او

 

کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دو زانوی من... آری منم دو زانوی خویش را در

 

آغوش کشیده ام و او را می فشارم، تا حس سفر همیشه در دلم تازه

 

بماند. آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی

 

کردند، اما هیچ گاه آن را نیافتم. درها همه بسته بودند، قلبها یخ زده و تو

 

خالی... حال می خواهم بگویم... فریاد بزنم... ناگفته ها را باز گو کنم...

 

اما برای که؟؟؟ اما برای چه؟؟؟ جز این دو زانوی من چه کسی است

 

مرا در یابد...؟؟؟ چه کسی است تا من بتوانم با او از عشق و دوست

 

داشت بگویم؟؟؟ آری به راستی که هیچ کس نیست.... هست؟؟؟ من تنها

 

هستم، تنهای تنها... شاید فقط تنهایی مرا بفهمد.... شاید تنهایی بتواند داغ

 

تنهایی را در من آرام کند!!!! این دو زانوی من که هرگز مرا نگذاشتند،

 

اکنون خسته اند، حس رفتن ندارند، می خواهند در آغوش من بمانند...

 

تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک

 

بریزم.... و آنگاه آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می

 

رفتند و من در آغوش سرد تنهایی. تنهایی با همه ی رفاقتش تک تک

 

 

رویاهای مرا سوزاند، رویای عشق را... رویای فردا را.... اکنون من

 

تنها هستم.... تنهای تنها... در اتاق تاریکم.... پس ای تنهایی با من بمان،

 

اما از تو خواهشی دارم می کنم هیچ گاه حس عشق را در من همچون

 

رویای قشنگم نسوزان هر چند که می دانم که تو او را هم از من خواهی

 

گرفت حال من در تنهایی خویش گمشده ام همه چیز را از دست داده ام،

 

حتی خودم را....

 

 

خسته هستم از این زمونه

 

 

 

عزیزم دوست دارم

عشق را تن پوش جانم می کنی

 

چتری از گل سایه بانم می کنی

 

ای صدای عشق در جان و تنم

 

آن سکوت ساکت و تنها منم

 

من پر از اندوه چشمان توام

 

آشنای دل پریشان توام

 

آتش عشق تو در جان من است

 

عاشقی معنای ایمان من است

 

کی به آرامی صدایم می کنی

 

از غم دوری رهایم می کنی

 

ای که در عشق و صداقت نوبری

 

کی مرا با خود از اینجا می بری

 

خیلی دوست دارم

 

 

 

 

 

 

دو تا عاشق که نمی تونن از هم جدا بمونن

 

ولی تو از من دوری دو تا چشمات نمی دونن

 

دو تا چشمات نمی دونن که دلم هواتو کرده

 

تو شبای سرد و تاریک هوس صداتو کرده

 

هوس صداتو کرده صدای تو دلنشینه

 

برای دل شکستنم پرطنینه پرطنینه

 

پر صنین و عاشقانست عاشق ناب و آبی ما

 

کاشکی اینجا بودی حیف که تو دوری از اینجا

 

تو چقدر دوری از اینجا تو شدی واسم ستاره

 

نکنه یه شب بری و بشم تنها باز دوباره

 

دو تا عاشق نمی تونن که نشن خسته و دلتنگ

 

قلب پاکت مثل آبه نکنه اون بشه از سنگ

 

امیدم به توست عزیزم که یه روز از در بیای

 

نکنه تنها بمونم بعد این همه جدایی

 

بی تو فقط اشک رو دارم

|+| نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 بی تو تک و تنهام

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنهام تو این غربت سنگی

می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دو رنگی

همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود

رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشنا تو

واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه ها تو

حالا من تنها نشستم با تو ای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی

اون روزا با تو بودم ساده و پاک و تنها

رو سر در دل من نوشته بود بفرما

خبر رفتنت رو از وقتی شنیدم

رو هر چی عشقه خط سیاه کشیدم

روزگار من دیگه به پای اون تباه شده

رنگ عشق ما دیگه تیره شده سیاه شده

دیگه تا آخر عمر تنهای تنها می مونم

اونیکه یار ما بوده رفته و بی وفا شده

نمی تونم نمی خوام حرفاتو باور بکنم

قصه دروغ احساستو از بر بکنم

اگه من می خوام برم و امروز تنهات بذارم

واسه اینه که خودتو به تماشات بذارم

ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم

مثل آسمون بی ستاره خاموشت کنم

وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست

وقتی که ساز صداقتت همیشه بی صداست

وقتی که یه بار نشد تا سر حرفات بمونی

نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونی

نمی تونم نمی خوام که با تو هم صدا بشم

من به خاطر خودت از تو باید جدا بشم

 بی تو خیلی تنهام

 

 

|+| نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 چند تا راز دل

یخسثف یشقشئ

 

هنوز یار تنهایم، به دیدار تو می آیم باز می آیم

 

اگرکه فرصتی باشد مجال صحبتی باشد حرف خواهم زد

 

برای دیدن تو از حادثه ها گذشته ام

 

کفر اگر نباشد این منم که از خدا گذشته ام

 

عذاب این دردها مرا شکسته بی صدا

 

دستی بکش به زخم من، که از شفا گذشته ام

 

باورم کن، باورم کن، من که با تو صادقم

 

اگه خسته ام یا شکسته ام هر چه هستم عاشقم

 

تهی ماند و نشد آلوده دستم، من به دنیا دل نبستم

 

هر چه بلا کشیده ام من از وفا کشیده ام

 

که از وفاداری این اهل وفا گذشته ام من از وفا گذشته ام

 عشق من

 

 


 

بازم دیدم یک پنجره بسته

 

بازم یک دل به ناامیدی نشسته

 

توی این سراب مردگی

 

بازم یک عشق به خاموشی رفته

 

فکر می کردم دل تنهای منه

 

ولی اونم از آدما مثل من دل بریده

 

نشسته بدبختی توی قلبای ما

 

واسه ما دنیا تور خوشبختی نداره

 

این ماییم با پیوندمون کنار هم

 

شادی میاد بمونه اگه غمها بذاره

 

آخه بعضی غمها تمومی نداره

 

توقلب همیشه آشیون داره

 

اینه که درک غم واسم راحته

 

چون زخمی میدونه درمون نداره

 

همه مون یه دریچه به غم داریم

 

اگه باامید بیاد باشادی ماوا میگیریم

 

بیا قلبای زخمی بشه مرهم تنهایی تلخه

 

واسه واقعیت عشقی که باورش سخته

عاشق همیشگی تو

 


 

نمیدونستم اینقدر بی وفایی                   

 

      نمی دیدم تو جوابم این جدایی

 

               نمی دونستم ای تو پناهم                      

 

                        یه روزمیری تک وتنهام میذاری

 

                                یه روزدیدم که قلبت بی شکیبه              

 

                                         خیال کردم که عشقم بی رقیبه

 

                                نمیدونستم اون حرفای شیرین               

 

                        تمومش خواب و رویا و یک فریبه

 

                یه روزدیدم که حرفات تازه تر شد         

 

       تموم عاشقی هام بی ثمر شد

 

یه روز اومد که با نامردی تو               

 

        تموم زندگی ام زیر و رو شد

 

                 یه روزاومد که اون حرفای تلخت         

 

                          برای ساقه قلبم تبر شد

ta hamishe doset daram

 

 


 

 زندگی ای کاش بی معنا نبود                       روزهایم کاش چون حالا نبود

 

وسعت دلها به قدر آسمان                            این همه غم همنشین ما نبود

 

مهربانی توی دلها خانه داشت                        زخم طوفان در دل دریا نبود

 

باد پاییزی که کارش چیدن است                     در خیال چیدن گلها نبود

 

دختر تنهایی که میگفت از وصال                   این چنین آواره صحرا نبود

 

زندگی بی عشق مثل مردن است                     زندگی ای کاش بی معنا نبود

tanhayi

 

|+| نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 
 
بالا